فصل نهم: باران می بارد و ...

 

اولین باران پس از ماهها شروع به باریدن کرده

و من باز هم بی قرار توام

پاییز نیست

اما هر بارانی برای من خاطرات تو و  پاییز و با تو بودن است

کاش همیشه باران میبارید و همیشه پاییز بود

تا شاید من نیز لحظه ای به یاد تو می آمدم

فصل هشتم: می روم روزی


مبند امید به ماندن که می روم روزی

نه عشق در چمدانم، نه مهر و نه سوزی

تو  و امید و خاطره را به باد خواهم داد

قبول کن که چنین بود بهر ما روزی